تبليغاتX
من ؟؟؟؟ فرشته هستم .

من ؟؟؟؟ فرشته هستم .

عشق... .

عشق یک جوشش کور است
و پیوندی از سر نابینایی،
دوست داشتن پیوندی خودآگاه
واز روی بصیرت روشن و زلال.

عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و
هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است،
دوست داشتن از روح طلوع می کند و
تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج میگیرد.

عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست،
و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر میگذارد
دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میکند.

عشق طوفانی ومتلاطم است،
دوست داشتن آرام و استوار و پروقار وسرشاراز نجابت.

عشق جنون است
و جنون چیزی جز خرابی
و پریشانی “فهمیدن و اندیشیدن “نیست،
دوست داشتن ،دراوج،از سر حد عقل فراتر میرود
و فهمیدن و اندیشیدن رااززمین میکند
و باخود به قله ی بلند اشراق میبرد.

عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند،
دوست داشتن زیبایی های دلخواه را
در دوست می بیند و می یابد.

عشق یک فریب بزرگ و قوی است ،
دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی،
بی انتها و مطلق.

عشق در دریا غرق شدن است،
دوست داشتن در دریا شنا کردن.

عشق بینایی را میگیرد،
دوست داشتن بینایی میدهد.

عشق خشن است و شدید و ناپایدار،
دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار.

عشق همواره با شک آلوده است،
دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر.

ازعشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر میشویم،
از دوست داشتن هرچه بیشتر ،تشنه تر.

عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق میکشاند،
دوست داشتن جاذبه ای در دوست ،
که دوست را به دوست می برد.

عشق تملک معشوق است،
دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست.

عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند،
دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد
ومیخواهد که همه ی دل ها آنچه را او از دوست
در خود دارد ،داشته باشند.

در عشق رقیب منفور است،
در دوست داشتن است که:
“هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند”
که حسد شاخصه ی عشق است
عشق معشوق را طعمه ی خویش میبیند
و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید
و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و
معشوق نیز منفور میگردد

دوست داشتن ایمان است و
ایمان یک روح مطلق است
یک ابدیت بی مرز است
از جنس این عالم نیست.”


دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 10:50  توسط ANGEL  | 

شیشه ای می شکند ...

 

شیشه ای می شکند ...

 یک نفر می پرسد...

چرا شیشه شکست؟

 مادری می گوید...

شاید این رفع بلاست یک نفر زمزمه کرد...

باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد،

 شیشه ی پنجره را زود شکست.

 کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرورشکست،

 عابری خنده کنان می آمد...

 تکه ای از آن را بر می داشت..
مرحمی بر دل تنگم می شد...

 اما امشب دیدم...

 هیچ کس هیچ نگفت،

قصه ام را نشنید...

از خودم می پرسم

آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است...

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 10:36  توسط ANGEL  | 

نشونی خدا... .

می گی پس کو ؟ کو خدا ؟ میپرسم : چرا دنبالش می گردی ؟ می گی : خیلی وقته صداش می کنم , بهش نیاز دارم . می گم : اون هم دنبال تو می گرده , اما تو بهش نیاز داری و دنبالش می گردی و اون بدون نیاز به تو سراقت رو می  گیره.                                                                                                                                 

می گم اگه الان دنبالش می گردی و صداش می کنی , در واقع اون صدات کرده و خواسته سراغش رو بگیری . می گی پس کو ؟ چرا جوابمو نمی ده ؟ می گم : منتظری صدای جوابشو بشنوی ؟ اون هر روز باهات حرف می زنه , فراموش کردی ؟! به تو چشم داده , گوش داده , نفس می گشی , حرف می زنی ... . یه لحظه چشمات رو ببند , ببین می تونی بدون این نعمت زندگی کنی ؟ اگه نمی تونستی بشنوی ؟ اگه نمی تونستی صحبت کنی ؟ می تونستی تو دنیای سکوت زندگی کنی ؟                                                                                                                        

وقتی خدا رو صدا می کنی به این معنی که اون دنبالت می گرده , آخه یه ضیافت گرفته , تو هم دعوتی . راستی واسه شرکت تو ضیافت آماده ای ؟ چه هدیه ای می خوای واسه میزبانت ببری ؟ یه دل شکسته ؟ یه دل بی قرار ؟                                                                      

نکته اینجاست که اونقدر سرت شلوغه که فراموش کردی مهمون خود خدایی .                                                                                                                                         

می بینی من و تو کاری واسه خدا نکردیم , اما بگو کدوم خوشبختی و نعمتی تو زندگیمون داریم که سرچشمه اش از رحمت اون نباشه , که پیش از همه , اون واسمون ظهورش رو نخواسته باشه ؟؟    

چرا گاهی اشتباه می کنیم و فکر می کنیم دلیل بودن خدا اینه که همه خواسته هامون رو بهمون بده ! گاهی گواه بودن یا نبودنش ندادن یا دیر دادن خواسته هامونه . دلیل نداره بی تامل بگی پس این خدا کجاست ؟ یه وقت هایی دلمون میشکنه , بغض تو گلومون میشینه , اما بدون همه این ها یه دعوت نامه است واسه ضیافت خدا .                                                                                                                                                  

خدایه بهانه ای درست کرده تا ببیندت , تا دوباره باهاش حرف بزنی . تا دوباره براش هدیه ببری , می خواد قلب شکستتو بهش هدیه کنی . درسته , رو دعوتنامه قید نشده که مکان ضیافت کجاست . شاید فکر کنی توی ابرهاست , توی آسمون ها ! اما نه , چرا این همه دور . گاهی با شکوه ترین ضیافت ها جایی خیلی نزدیک تر برگزار می شه , جایی مثل قلب تو .

خدا همین جاست , همین نزدیکی . نه فقط حالا , بلکه در تمام لحظه ها حتی در تمام ذره های کاینات.                                                                                                      

و یادمون باشه اگه یه روز خواسته ای داشتیم و کمکی خواستیم , امین تر , مطمئن تر , نزدیک تر و مهربون تر از اون کسی وجود نداره . اون مطمئن ترین کسی هست که همیشه هست و درخواست کمکمون رو رد نمیکنه .  

   

 

                 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 18:51  توسط ANGEL  | 

امشب شب خوبی نیست...احساس میکنم همه چیز تنهاست...من...اتاق...ساعت٬که تیک تیک هاش داره هشدار میده ساعت از نمیه شب گذشته و من هنوز توی تنهایی خودم بیدارم وقلم تنهای خودم رو بدست گرفتم و تنهای تنها مینویسم... .

راستی سال نو مبارک...امسال عید خیلی خوش گذشت٬همه دور هم جمع بودیم ...خاله ها...دایی ها...بچه هاشون....بعداز سال تحویل کلی رقصیدیم و شاد بودیم... اما اون وسط یه چیز مادام ناراحتم میکرد...سال که تحویل شد تلفن های همه زنگ خورد...دوست...رفیق...کسایی که دوستشون داشتن همه و همه بهشون سال نو رو تبریک گفتن...اما من...به قول شیدا:nobody loves me .تلفنم زنگ نمی خورد...حتی صدای اس.ام.اس هم در نیومد.نمیدونم چرا؟؟؟ !!! سالی که نکوست از بهارش پیداست(بر وزن رنگ رخساره خبر میدهد از سر درون). چند روز بعد از سال تحویل یکی از آشناهابهم زنگ زد...یزد بودم...(جاتون خالی آش شولی هم خوردم).کلی احوالپرسی و تبریک سال نو ...بعد گفت راستی بنزین داری به من بدی ؟؟؟!!!!!!!!!! منو بگو خوشحال شدم که تو این دنیای بزرگ بی درو پیکر یکی پیدا شد سال نو رو بهم تبریک بگه...اما اینطور نبود...همیشه اشتباه کردم...

باخودم دشمن نیستم ...فکر نکنید یه وقت با خودم دارم دشمنی میکنم ها ....!!!!اما دیگران خیلی باهام دشمنی میکنن!!!! هیچ کس بخاطر رفاقت...به حرمت دوستی ...دونبالت نمیگرده...

یه غمی تو وجودمه که گاهی اصلا حسش نمی کنم ... موقعی که حسش نمی کنم زمانیه که احساس میکنم یه نفر داره شونه به شونه ام باهام تو جاده زندگیم راه میره...حتی اگه اون یه نفر حضور نداشته باشه صدای نفس هاش حس میشه...صدای قلبش...صدای شادیش...وقتی اون میاد همه چیز عوض میشه...تازه میفهمی که این تنهایی ها یه روز تمام میشه...

اما گاهی بد جوری اذیتم میکنه ...اون موقع است که احساس میکنم تنهاتوی یه اتاق تاریک نشستم وهیچ چیز نمیبینم...تنها یه شمع هست که فیتیلش قلب منه که داره آروم آروم میسوزه و با حرارتش شمع رو آب میکنه... احساس اینکه شاید تا ابد مجبور باشی تو این اتاق تاریک تاریک تنها باشی خیلی سخته...

خدایا,تنها کسی که الان توی این تنهایی میدونه تو قلب من چی میگذره و چی به قلمم میاد تو هستی .... خیلی دوستت دارم...چون عشق به تو باعث شد که احساس کنم میتونم عاشق باشم و دوست داشته باشم...

تنها کسی که اون روزهای سخت میاد سراغم و شونه به شونه ی من راه میره تو هستی ... .خودت میدونی که چی از تو میخوام ... فقط میخوام این سکوت و این انتظار تمام بشه ... خدایا میخوام مثل همه عاشق بمونم بذار همیشه این عشق تو سینه ام بمونه ... بهت قول میدم تقدسش از بین نره ... بهت  قول میدم فراموشش نکنم...   بهت قول میدم بنده خوبی باشم  و تا ابد توی سینه ام نگه دارمش... بهت قول میدم  که تا ابد وقتی دیدمش احساس آرامش کنم ... البته اگه دوباره ببینمش... .

فقط یه خواهش : کمکم کن صبور باشم و منتظر بمونم ... .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 2:35  توسط ANGEL  | 

بدون شرح ... .

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 12:55  توسط ANGEL  | 

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 12:41  توسط ANGEL  | 

کجایی گمشده من ... .

اون روزیه روزمثل همیشه بود.یه روز شاد.شاید هم غمگین .شاد به خاطر اینکه واقعا حس میکردم دارم با طبیعت ارتباط برقرار میکنم . شاد به خاطر اینکه داشتم میخندیدم . به خاطر اینکه یه روز بعد از مدت ها اون پیله سکوت و تنهایی دورم شکافته شده بود و آفتاب و گرمی و حرارت وجود دوستام رو حس میکردم . اما غمگین هم بود . چون وقتی فکر میکردم که امروز هم تمام میشه و دوباره همه چیز به روز اولش بر میگرده و دوباره من میمونم با پیله تنهاوتاریک و سرد خودم و سکوتی که تو وجودم حکم فرما میشه٬ناراحت میشدم .

دوستای خوبی دارم ٬بهشون افتخار میکنم که بی دلیل دوستم دارن بی دلیل بهم محبت میکنن.بدون اینکه چیزی ازم بخوان تو چشمام نگاه میکنن و لبخند میزنن.

خدایا ٬تو تنها کسی هستی که حرف درون من رو میفهمی ٬ یه تکیه از قلبم جا مونده٬ یه جاجاش گذاشتم که میدونم جاش امنه.اما میترسم تا ابد بهم پسش نده و همیشه و تا ابد اونجا بمونه .

اون روز صبح ٬ وقتی آفتاب در اومد بی اختیار خوشحال شدم ٬ چون احساس میکرم یه انسان و یک موجود آزاد هستم که می خواد پرواز کنه . من داشتم آزادانه می پریدم٬ آفتاب رو روی گونه هام حس می کردم ٬یخ وجودم داشت یواش یواش آب میشد . سردی دستام از بین میرفت . خستگی مدت ها از تنم بیرون میرفت . من واقعا" شاد بودم٬ شاد شاد . اما ... اما چرا داشتم بر میگشتم دلم گرفت ؟؟؟!!! شاید اون تکیه از قلبم اونجا مونده بود. قلبم دنبال گمشده اش میگشت . کجایی گمشده من ... .

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 12:8  توسط ANGEL  | 

me ... .

یه حسی گفت این فرشته است.

یه حسی گفت که این احساس درونی منو داره میگه .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 11:32  توسط ANGEL  | 

امروز صبح ، روز خوبی نبود. روز غمگینی بود نمی دونم چرا اما گاهی احساس میکنم خدا دیگه کاملا منو گذاشته کنار و اصلا به یادم نیست. دیشب یه نفرو از دست خودم رنجوندم. خدایا منو ببخش.ای کاش اون هم بعد از خوندن این متن منو ببخشه.

هر وقت کسی از دستم ناراحت میشه حس میکنم یه دیوار دورم کشیده میشه. حس میکنم که تنها تر میشم. گاهی این دیوار بلند و بلند تر میشه. اونقدر که همه چیز تاریک میشه . خدایا تو که میدونی فرشته از تنهایی و تاریکی میترسه. پس حداقل توی این ۴دیواری تاریک تنهام نذار .

منم میخوام پشت دستم و داغ کنم و به خودم بگم که تو محکوم به تنها زندگی کردنی پس تلاشت برای پیدا کردن یه دوست واقعی بیهوده است.

یا حق

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 10:53  توسط ANGEL  | 

زیرا من یک زن هستم...

زیرا من یک زن هستم...

پسر کوچک از مادرش پرسید چرا گریه میکنی؟

مادرش به او گفت:زیرا من یک زن هستم.

پسر بچه گفت:من نمی فهمم

بعدها پسر کوچک از پدرش پرسید چرا مادر بی دلیل گریه می کند؟

پدرش تنها توانست به او بگوید:تمام زن ها برای همه چیز گریه می کنند.پسر کوچک بزرگ شد و به یک مرد تبدیل شد ولی هنوز نمی دانست چرا زن ها بی دلیل گریه می کنند.

بالاخره سوالش را برای خداوند مطرح کرد و مطمین بود که خدا جواب را می داند.

او از خدا پرسید:خدایا چرا زن ها به آسانی گریه می کنند.

خدا گفت زمانی که زن را خلق کردم می خواستم که او موجود به خصوصی باشد بنابراین شانه های او را آنقدر قوی آفریدم تا بار تمام دنیا را به دوش بکشد و همچنین شانه هایش آنقدر نرم باشد که به بقیه آرامش بدهد.من به او یک نیروی درونی قوی دادم تا تحمل زایمان بچه هایش را داشته باشد و وقتی آنها بزرگ شدند تونایی تحمل بی اعتنایی آنه را نیز داشته باشد.

به او توانایی دادم که در جایی که همه از جلو رفتن ناامید شده اند او تسلیم نشود و همچنان پیش برود به او توانایی نگهداری از خانواده اش را دادم حتی زمانی که مریض یا پیر شده است بدون این که شکایتی کند.

به او عشقش دادم که در هر شرایطی بچه هایش را عاشقانه دوست داشته باشدحتی اگر آنها به او آسیبی برسانند به او توانایی دادم که شوهرش رادوست داشته باشد و از تقصیرات او بگذرد.

همیشه تلاش کند تا جایی در قلب شوهرش داشته باشد و به او این شعور را دادم که درک کند یک شوهر خوب هرگز به همسرش آسیب نمی رساند اما گاهی اوقات توانایی همسرش را می آزماید

 به او این توان رادادم که تمامی این مشکلات را حل کرده  و با وفاداری کامل در کنار شوهرش باقی بماند و در آخر به او اشک هایی دادم که بریزد.

این اشک ها فقط مال اوست و تنها برای استفاده ی اوست.

در هر زمان که به آن ها نیاز داشته باشد او به هیچ دلیل نیاز ندارد تا توضیح دهد چرا اشک می ریزد.

خدا گفت:«میبینی پسرم! زیبایی یک زن در لباس هایی که می پوشد و در ظاهر او نیست در شیوه ی آرایش موهایش نیست بلکه زیبایی یک زن در چشمانش نهفته است.

زیرا چشمان او دریچه ی روح و قلب اوست؛جایی که عشق او به دیگران در آن قرار دارد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 10:30  توسط ANGEL  | 

ما می آییم و می رویم...و تو می مانی

 
   آمدم و تو را شناختم ،با همه ی کوچکی ام.تو مرا بزرگ کردی،با همه ی بزرگی ات مرا اشرف مخلوقات نامیدی .دلم لرزید دلم بزرگ شد و جوانه زد.شمیم غنچه های نورسیده ی حضورت را حتی فرشته ها در دلم حس می کردند.آمدم و تو بار امانت را بر دوشم گذاشتی،فرشته ها ترسیدند و شیطان خندید،که تو گفتی بار امانت را به آسمان و زمین و کوه ها عرضه کردیم،اما از پذیرش آن ترسیدند،انسان،بار امانت را پذیرفت.البته به دنبالش هم اضافه کردی که این انسان ستمگر و نادان است«کانه ظلوماً جهولاً»من به اندازه ی دانه های سرخ و بی تاب انار دلم ستمگر بودم و نادان،و آن روز نفهمیدم که چرا شیطان،به من می خندد.تو مرا آفریدی بشری از گل و نگران نبودم،من تو را داشتم  تو را که همیشه با من بودی . تویی که دوستم داری.تویی که به قول خودت «اگر می فهمیدم که چقدر به بازگشت من به سوی تو،و به دیدار من مشتاقی،از شوق در دم جان می سپردم.»من بار امانت تو را بر دوش می کشیدم و ظلم می کردم.بار امانت تو را داشتم و از تو دور و دور تر می شدم.بار امانت تو را روی شانه هایم حس می کردم و صدای قلبم را نمی شنیدم،اما تو اینجا بودی،تو و فرشته هایت.تو مرا جانشین خودت کردی،جانشین خودت بر روی زمین«انی جاعل فی الارض خلیفة» و من غافل بودم... غافل بودم اما دلم دور نبود دلم در هیاهوی گمگشتگی ام صدای تو را می شنید و به خود می لرزید.تو مرا بهتر از خودم نوشته بودی با قلبی که برای من بود و با عشق تو درآمیخته.ما می آییم و می رویم و تو می مانی با یک حقیقت بزرگ، و یک علامت سوال برای فرشته ها و پاسخ تو که من چیزی را می دانم  که شما نمی دانید.ما می آییم و می رویم و انسان همچنان بار امانت را بر دوش دارد.

ما می آییم و می رویم و تو،فقط تو می مانی.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 10:45  توسط ANGEL  | 

poor boy ... !!!

توی یک روز بارانی موقعی که همه بچه ها کاپشن ها و دستکشهای گرمشان را پوشیده بودند , بعضی از آنها هم برای اینکه طعم سرما را نچشند پدرانشان با ماشینهایی که بارها پشت آن به مردم فخر فروخته اند, آنها را تا نوک مدرسه می رساندند .                                                     

    ولی یک گوشه, گوشه ی گوشه یک نفر با روح خسته و کفشهایی که از غم دنیا داد زده اند و دهان اعتراض باز کرده اند و لباس هایی که هر پارگی آن یادگار یک روز تلخ است برای امتحان حاضر میشود . از موقعی که چشم باز کرد با نداری پدر و مادر حسرت هایی که با دیدن دوستاش تو دل کوچکش بوجود آمده و یک روز چون دریایی از غم از دلش بیرون میاید و قلب خسته اش رو آرام میکنه .    

باران با هر قطره اشکهایش را از چشمانش می شوید و از موهای زردش که معصومیتش را افزایش می دهد قطرات باران میچکد . همکلاسی هایش حتی نگاهی هم به او نمی کنند فکر میکنند این پسر کوچک فقیر چیزی از اونها کمتر است در صورتی که او دریایی از علم است و اصولا درد او زیاد فهمیدن است درد او این است که فهمیده کیست و کجا زندگی میکنه .         

    او حتی میترسه . شاید ناپدری عصبانیش برای پول کتاب و خودکاری که برای او خریده ولی او در مسابقه برنده نشده فکر کند که سرملیه زیادی را تلف کرده غافل از اینکه دیگران بیش از اندازه برای یک درس فرزندشان که کمی ضعیف شده سرمایه می گذارند . به هر حال با هزاران فکر سر جلسه حضور پیدا میکند. ولی اون یک چیزی داره که معلم خصوصی پول و کلاسهای گران قیمت بیشتر یاریش میکنه و اون هم خدای رحمان و رحیم است .                      

 پس از امتحان اعلام نتایج معلوم شد و آن کسی که پیروز است همان است که توشه ای به همراه دارد و آن هم ایمان به خداست . ولی آن آدمهای بی عاطفه هر کدام به نوعی ارزش او را پایین می آورند و یا میگفتند خرید جایزه تو برای ما چیزی نیست ولی برای او هدیه یک چیز دیگه بود و اون هم لطف الهی بود . او فهمید اگر توی دنیا همه با نظر حقارت به او نگاه می کنند پیش خالق دنیا عزیز است و حرفش خریدار دارد .                                                                                                                        

                                    

                        

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 10:0  توسط ANGEL  | 

خیلی سخته ... .

خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری

صبح بلند شی و ببینی که دیگه دوستش نداری

خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی

بی وفا شه اون کسی که جونتوبراش گذاشتی

خیلی سخته تو زمستون غم بشینه روی برف ها

می سوزونه گاهی قلب وطعم تلخ بعضی حرف ها

خیلی سخته که ببینی کسی عاشقیش دروغه

چقدر ازگریه اون شب چشم توسرش شلوغه

خیلی سخته اون کسی که گفت واسه چشات میمیره

بره و دیگه سراغی از تو و نگات نگیره

خیلی سخته که ببینیش توی یک فصل طلایی

کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 9:57  توسط ANGEL  | 

Littel Boy ... .

                         
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 10:39  توسط ANGEL  | 

سلام خدای مهربونم …

سلام خدای مهربونم …

نمی دونم چرا شروع کردم به نوشتن برای تو  ... شاید همون حس غریبم ! … اما ازون جایی که نوک

خودکارم خیلی ورم کرده بود و دل تمام کاغذنامه های قشنگم داشت از تنهایی می ترکید تصمیم گرفتم

 این نامه رو برای تو بنویسم…

از کجا شروع کنم؟….. آهان.

امروز نمی خوام بیام شکایت بکنم… یا بگم اینو بده یا اونو نده… اینو می خوام یا اونو نمی خوام!

امروز اومدم از خودت بگم.از خودم بگم. از اون رشته عجیبی که بین من و توست. بگم تو خودت خوب می

 دونی که تا همین لحظه همیشه تو رو خواستم. اما خوب اگر به دلت ننشسته برای این بوده که من

خورده شیشه داشتم!…باور کن دلم رو بارها الک کردم. هی نشسته ام جلو آفتاب الک رو گرفتم دستم ،

 دلم رو ریختم توش و هی تکون دادم. شیشه خورده ها رو یکی یکی جدا کردم. بعد وقتی مثل آینه صاف

و صیقلی شده دوباره سر جاش گذاشتم. اما چه کنم؟ این بادهای تند و موذی هی خاک با خودشون

 میارن، شیشه های دلم رو می شکنند، کف دلم رو پر شیشه خورده می کنند. منم وقت نمی کنم تند

تند به این دل سر بزنم ، یک روز میام می بینم باز پر خاک شده ، پره شیشه خورده!…چکار کنم! پنجره

های دل من از اول هم نازک بود، زوارهاش از اول ترک داشت و یک کنجی داشت که بادهای تند و موذی از

 اونجا نفوذ می کرد!

اما امروز اومدم دوباره بهت بگم دلم رو تازه الک کردم!…این بار عینک ذره بینی مادر بزرگم رو قرض کردم و

روی چشمام گذاشتم تا بهتر ببینم ؛ تا دونه دونه بتونم حتی کوچکترین ذره ها رو از روی نقش دلم

برادرم. اومدم بهت بگم حالا این دل منه…صاف و بی نقص جلوی چشماته… نگاه کن … خودت

می بینی که دارم راست می گم. این دل منه…با همه پنجره های شکسته اش، با همه

دیوارهای ترک خورده اش، با همه کنج های سوزناکش! …درسته صاحبش خوب ازش نگهداری

نکرده ، درسته نداده تعمیرش کنند تا بادهای تند و موذی توش نپیچند، اما هربار دستش رسیده تمیزش

 کرده…گرچه کهنه است اما تمیز مونده….به نگاه کردن می ارزه!

رو تو اونطرف نکن!… دل من گرچه مثل دل خیلی ها درخشان نیست که عکس تو رو مثل جواهر همیشه

 توش داشته باشه، اما یه آرزویی هست که هر بار میاد و با دستهای کوچیکش این دل رو گردگیری می

 کنه!… به این نشون که شاید یک روز عکس محوی از تو توش بیافته!

بیا ! این بار رو تو نپوشون!…باور کن این بار بیشتر از هربار دیگه این دل شکسته گردگیری شده! باور کن

این بار بیشتر از هر بار صیقل خورده … صبر نکن!… این آینه شکسته منتظرته!



 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 1:0  توسط ANGEL  | 

دلم برای «خدا» تنگ شده است

 

می خواهم زبان گستاخی را که فراموش کرده ام، به دست بیاورم؛ زبانی که بابا روزگاری می

گفت نیشِ زبان «آل احمد» را دارد. می خواهم خودم باشم، نه این موشی که در خانه اش

 خزیده و جز جویدن کاری از پیش نمی برد، فقط گاه گاهی سری بالا می کند و با چشمان بی

 فروغ به اطراف هراس زده اش نگاه می کند و بعد… جویدن … و باز هم جویدن … انگار نه

 انگار که روزی - روزگاری این موجود طلسم شده شاهزاده ای بوده، برو بیایی داشته … انگار

 نه انگار که این موشِ خوار، شیر ژیانی بوده است… چرا اغراق می کنم… شیر ژیان که نبوده

 ام، من فقط آسمان بوده ام: آبی و صاف و زلال، با ابرهای سیاهِ شاعرانه و رگبارهای تند

بهاری که از نوازش صد تا مادر هم برای شکوفه ها لطیف تر می نمود… من فقط دریا بوده ام،

 بی کران و «وسیع و سر به زیر و سخت» … نه دروغ چرا می گویم، من خیلی هم سر به هوا

 بودم … همیشه نگاهم دنبال نسیم بود و دلم لا به لای شاخ و برگ درختها، یا بین قطره های

فراریِ رودهای وحشی، یا بین علفهای باران خورده و خیس…

بگذریم… امروز وقتی به دریا گفتم دلم می خواهد جای دور دستی بروم تا با خودم خلوت کنم،

باورم نمی شد … اما حالا در دور دست خودم نشسته ام و فکر می کنم…. می خواهم اول به

 چیزی به نام «خدا» فکر کنم… نه… دلم نمی خواهد همه ی این شادی نابهنگام را قربانی

 کنم، می خواهم به خودم فکر کنم، صمیمی ترین دوست نوجوانی و غریب ترین واژه ی

 جوانی ام…



احساس می کنم پیر شده ام و قامتم فرتوت و خمیده است… احساس می کنم گیسوان

سپید بلندم در هوا تاب می خورد، آنقدر که از جریان های هوا قابل تشخیص نیست.

 

یاد صنمم  می افتم و روزهایی که با ولعی وصف ناشدنی از پنهانیهای وجودم برایش می

 گفتم، از فکرهای رُک و بی پرده ام… از بی تابیهای دلم، از بینشی که نسبت به خدا دارم، از

جهان بینی خاص خودم که فقط و فقط در قاموس من درست می نمود… بیچاره صنمم ! چقدر

 شنیدن سخت است، به همین خاطر است که من ماههاست حرفهای خودم را نشنیده ام…

چقدر حرف زدن برای صنمم راحت بود، و حالا چقدر حرف زدن  برای خودم هم سخت است…

برای همین هم اینقدر طفره می روم… ......دلم برای «خدا» تنگ شده است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 0:55  توسط ANGEL  | 

من یک عاشقم ... .

من یک عاشقم

 

اگر عاشق نیستی پس که هستی ؟لا اقل عاشق خودت باش .........

 

خیلی زیبا بود . زیبا یی اش در همان لحظه اول تمام وجودم را تسخیر کرد


. آنقدر زیبا بود که دلم نمی خواست حتی لحظه ای چشم از چشمانش


بردارم . چشم هایش آینه زندگی بود . سرشار از صداقت و یکرنگی


 

احساس می کردم که او لیاقت بدست آوردن همه چیز را دارد . احساس


میکردم تمام دنیا و کاینات فقط به خاطر او در گردش و تکاپو هستند .

 

روح بزرگ و خدایش آنقدر زیبا و خواستنی بود که نه تنها من , بلکه همه


اطرافیانش را به سوی خویش جذب می کرد . فقط کافی بود لبخند بزند


 

اگر به خودش ایمان پیدا می کرد می توانست حتی کوه ها را هم جابجا کند .


در مقابل ایمان و اراده او هر کاری شدنی بود . همه جنبه های او برایم


دوست داشتنی بود . آنقدر در کنار او بودن برایم لذت بخش بود که تمام غم


ها و غصه هایم را فراموش می کردم . در مقابل روح ملکوتی او حتی غم ها


و غصه های بزرگ هم می توانست مثل یک امتحان کوچک ساده باشد . اصلا


ارزش او بیش از این بود که لحظه هایش را با نارحتی های عادی روزمره


ام غم انگیزش کنم .

 

آغوش گرم و مهربان او می توانست پناه همه اطرافیانش باشد . روح یگانه


و خلاق و بی انتهای او در قالب جسمی دوست داشتنی در دنیا نمایان شده


بود .

 

و این فرشته زمینی تمام وجودم را از عشق خود لبریز می کرد و از


آن زمان به بعد هر زمان که او را می بینم بر لبانم"تبارک الله احسن


الخالقین" جاری می شود.

 

به نظر من او ارزشمند ترین کسی است که هر روز در آینه نصب شده به


دیوار اتاقم می بینم .

 

آخر من عاشق کسی هستم که هر موقع در آیینه نگاه می کنم به چشمانش به


من سلام می کند .

 

دوستت دارم ای فرشته زمینی


                                               

                                                                                                                                    


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 12:17  توسط ANGEL  | 

داداشي ... .

داداشي
وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد .
به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه منو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم و گونه منو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم"
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.
اي کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر مي کردم و گريه !

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 12:4  توسط ANGEL  | 

قوانین شیطانی

مطالبی که در زیر می خوانید دو قانون از قوانین شیطان پرستان است که در کتاب" خانه شیاطین " که کتاب ترسناک سال شناخته شذه , آمده و من فقط برای آگاهی بیشتر شما از این فرقه آنها را نوشتم البته خود من به هیچ کدام از این قوانین اعتقادی ندارم .(سوء تفاهم نشه )

 

قوانین شیطانی

برای خشنودی سرورمان (شیطان) نیمه شب به قبرستان بروید . مرده ای را از قبر بیرون بیاورید و ستاره ی پنج پر را درون بدنش فرو کنید . گربه یا سگی را قربانی کنید و خون آن را به دست و صورت خود بمالید و دور جنازه بچرخید تا به سرورمان تقرب پیدا کنید . آن گاه قرآنی را برداشته و پاره پاره کنید و صفحات آن را پراکنده کنید تا که مورد عنایت و خرسندی ابلیس اعظم قرار بگیرید و او احتیاجات شما را رفع کند ......

 

هر جمعه یک گوسفند را قربانی کنید و اگر می خواهید از بندگان خاص باشید هنگام غروب در ساحل دریا و یا قبرستان به دختران جوان تجاوز کنید . به این کار شیاطین را در رحمهای آنها قرار می دهید. باشد کهمورذ عنایت سرورمان قرار گیرید ...... 


+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 11:58  توسط ANGEL  | 

رفتن .... .

باید از اینجا رفت ،

 نه فقط از اینجا ؛

-که ازین رفتن بی حرکت و از هرچه سکون باید رفت-

حرفم از رفتن از "اینجا" نیست ،

                         هرکجا "اینجا" نیست .

آنچه اینجا به میان است ،

                               ز درون پیدا نیست !

رفتن از قالب عشق و رفتن از شط عبور ؛

                     گرازین دو بتوانی رفتن ، رفتنت معنا نیست !

صحبتم رفتن از هجرت بی معرفتی است ،

                     به درون باید رفت ، شاید ؛

                                  -از درون باید رفت !

من که خود گفته خود نابلدم پس چه کنم ؟

"رفتن" من به کجاست ؟

 : - اینکه "این" بودم و "آن" یک بشوم ؟!

   - اینکه سرمایه عمرم برود تا بروم ؟!

   - اینکه "افسانه" رفتن بشود همره من تا بروم ؟!

   - یا که اصلا بگذارید ، بگویم که دلم خواست کجاها بروم ...

             (شاید این خواستنم خواست که آخر بروم !؟)

: من به یک دهکده در دورترین نقطه دور ،

  ته آن جاده که از روز ازل ، اول بود !

  [پیش دهقان صبور ،

                   مردی از جنس غرور ،

   که دل غمزده اش گهگاهی ،

                   میکند یاد ز ایام سرور ،

  و درین بی مهری دلش از هرچه بلاخیزی دور]

  و درآن دهکده یک کلبه کوچک ، پر نور ،

                                  پر از احساس ، ز شور ،

 من به آن کلبه می اندیشم هنگام عبور ،

          به گواهی دلم ، یک نفر آنجا هست ،

                                             پر از "اشعار شعور".

 حال این شعر ز چیست ؟

 شور شاعر ز کجاست ؟

 اصلا آن شاعر کیست ؟

 نسبتم با او چیست ؟

 یا دگر ...

  - ناگهان یک آوا ، میرسد از نزدیک :

                                   " تو چه خواهی گفتن ؟!

                                     سر صحبت با کیست ؟!

                                      اهل "رفتن" هستی ؟!

                                      دیگر "افسانه" ز چیست ؟!"-

 مثل اینکه ناگاه ،

 میخوری سیلی محکم از باد ،

 من به خود می آیم ! ..؟..!

 بین "افسانه" و "شعر" و "رفتن" ؛ 

                          چون پری آویزان !

                          برگ زردی ریزان !

 که نسیم سردی ، که نه بالا ببرد ، نه زمینش بزند ؛

                                     ماندم و ماندن من طول کشید ..

 ولی انگار ازین فاصله میترسم من !

                                      - دوقدم مانده به خاک ، 

                                      - سالها تا افلاک ...

 ؛ این یکی میدانم ،

            دوقدم تا به عقب رفتن را راهی نیست !

            (بارها تجربه کردم ، هنری در آن نیست !!)

 پس به وجدان شعورم گویم :

                            ["شعر" از آن تو هست ،

                               تا که "افسانه" تو زنده شود ؛

                                                     با "رفتن"!]

  میروم تا که به افلاک سلامی بکنم ،

  من در افلاک "خود"م را بینم ،

  (بین جمع خودمان میماند ؟؟؟)

                      "خودآ" را بینم ...

           بروم پس بروم زود ،

                                            .."خودآ" آنجائی ؟؟؟

  گر به افلاک رسم ، خواهم خواند

                       همه را خواهم خواند

             آری ، آری ، "شعر" هم خواهم خواند

             چونکه او بامن ماند ، تا مرا اینجا راند ...

  "شعر" یعنی :

                     به احساس خدائی "رفتن"

  "رفتن" اینک یعنی :

                     به "خود" آغشته شدن ،

                     به زمان و به مکان طعنه زدن ،

                     به دهان مهر زدن ، به درون نعره زدن. 

   "رفتن" اکنون یعنی :

                     قافیه باختن و دربدری !

     پس به امید خدا ،

                               من رفتم..

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 15:23  توسط ANGEL  | 

(¯`*•.زنجیر عشق.•*´¯)


(¯`*•.زنجیر عشق.•*´¯)


یک روز بعد ازظهر وقتی که با ماشین پونتیاکش می کوبید که بره خونه

زن مسنی دید که اونو متوقف کرد. ماشین مرسدسش پنچر بود.

او می تونست ببینه که اون زن ترسیده و بیرون توی برفها ایستاده تا اینکه بهش گفت:

" خانم من اومدم که کمکتون کنم در ضمن من جو هستم."

زن گفت: " من از سن لوئیز میام, و فقط از اینجا رد می شدم.

بایستی صدتا ماشین دیده باشم که از کنارم رد شدن¸و این واقعا لطف شما بود."

وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده شد

که بره, زن پرسید:" من چقدر باید بپردازم؟" و او به زن چنین گفت:

" شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یکنفر

هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی

که بدهیت رو به من بپردازی¸باید این کار رو بکنی. نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!"

چند مایل جلوتر¸زن کافه کوچکی رو دید و رفت تو تا چیزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده¸

ولی نتونست بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره که می بایست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود. .

او داستان زندگی پیشخدمت رو نمی دانست¸واحتمالا هیچ گاه هم نخواهد فهمید.

وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلار شو بیاره¸زن از در بیرون رفته بود¸

درحالیکه بر روی دستمال سفره این یادداشت رو باقی گذاشت.

اشک در چشمان پیشخدمت جمع شده بود¸وقتی که نوشته زن رو می خوند:

" شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یکنفر

هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی

که بدهیت رو به من بپردازی باید این کار رو بکنی. نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!"

اونشب وقتی که زن پیشخدمت از سرکار به خونه رفت¸به تختخواب رفت.

در حالیکه به اون پول و یادداشت زن فکر می کرد.

وقتی که شوهرش دراز کشید تا بخوابه به آرومی و نرمی به گوشش گفت:

" همه چیز داره درست میشه دوستت دارم جو!"
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 15:22  توسط ANGEL  | 

یک داستان واقعی

ده دوازده روز قبل پیامكی روی تلفن همراهم گرفتم كه «فوری با من تماس بگیر! مهمه!» شماره آشنا نبود اما بهتر دیدم تماس بگیرم.پسركی جواب داد و قبل از هر چیز حرفهایش را قطار كرد.گفت:«من امین پسر سیمین هستم. (اسامی را تغییر داده ام). این s.m.s رو برای همه اسمهایی كه توی موبایل مامانم بود فرستادم تا به همه مشتریاش بگم تو رو خدا دیگه بهش زنگ نزنید.»

راستش فكر كردم شاید مادرش،فروشنده یكی از مغازه های محل باشد! اما یادم نمی آمد شماره ام را به فروشنده ای داده باشم.پرسیدم:« مادر شما چی میفروشن پسرم؟»كمی مكث كرد.بعد با خجالت و آرام گفت: «تنش رو!» اول شوك شدم.اما زود مسلط شدم و كمی آرامش كردم و بهش اطمینان دادم مادرش را نمی شناسم و شماره را اشتباه گرفته است.اما از چیزی كه پسرك درباره مادرش گفته بود،هنوز بهت زده بودم.«تنش رو می فروشه»! باقی حرفهایش را دیگر نمی شنیدم. اما دست آخر چیزی گفت كه یقین كردم باید او را ببینم!

امین یك پسر «ایرانی» است.ایرانی. این را حتی برای «یك لحظه» هم فراموش نكنید.هنوز نمی دانم این پسر، چرا اینقدر زود بمن اطمینان كرد؟ گرچه اطمینانش بیجا نبود و من واقعا" به قصد كمك به دیدنش رفتم. و اگرچه بعد از حدود ٩ روز،هنوز هیچ كمكی نتوانسته ام به او و خانواده اش بكنم.با اجازه خودش، ماجرا و اسامی را با مختصری «ویرایش و پوشش» نقل می كنم تا نه اسمها و نه مكانها،هویت او را فاش نكند.پس امین یك اسم مستعار است برای پسری كه مرا «امین» خود و امانتدار رازهایش دانست.پسری كه بعدا"دلیل اعتمادش را گفت:«صدای شما، یه طوری بود كه بهتون اعتماد كردم.با اینكه چندتا مرد دیگه ای كه بهم زنگ زدن،فحش دادن و داغ كردن، اما شما عصبانی نشدین و آرومم كردین.همون موقع حس كردم نیاز دارم با یك بزرگتر حرف بزنم!یكی كه مثل پدر واقعی باشه.بزرگ باشه نه اینكن هیكلش گنده شده باشه!» حس كردم پسرك باید خیلی رنج كشیده باشد كه اینطور پخته و بزرگتر از سنش بنظر می آید. امین حدود ٢ ماه پیش فهمید مادرش، شروع به «تن فروشی» كرده است! مادرش كه «یك تنه» سرپرستی او و خواهر كوچكترش را برعهده دارد و زن جوانی است كه امین می گوید «زنی معصوم مثل یك فرشته» است.اما اگر شما جزو جمعیت پانزده میلیونی فقیر این مملكت نیستید، لابد اینجا و آنجا «شنیده اید» كه در این سرزمین، «خط فقر» به چنان جایی رسیده كه فرشته های بسیاری به تن فروشی مجبور شده اند! امین از روز اولی كه مادرش بالاخره مجبور شد خودفروشی كند و به خانه دو پسر پولدار و نشئه رفت،خاطره سیاهی دارد.می گوید «خاطره سیاه»! و این تركیبی نیست كه یك بچه ١٢ ساله به كار ببرد، حتی اگر مثل او «باهوش و معدل عالی» باشد! اما غم، همیشه مادر شعر است.اندوه،مادر سخنانی است كه گاه به شعر شبیه اند! و گاه خود شعرند..

امین گفت آن روز مادرش دیگر ناچار بود، زیرا «هیچ هیچ هیچ راهی برای سیر كردن من و خواهر ٨ ساله ام سراغ نداشت»!

مادر بیچاره و مستأصل،پیش از رفتن به خیابان و شروع فحشاء، حتی نماز هم خوانده بود و این طنز سیاه روزگار ماست. او كلی با خدایش حرف زده و نجوا كرده بود! شاید از خدا اجازه خواسته تا این گناه ناگزیر را انجام دهد! یا شاید پیشاپیش استغفار و توبه كرده! كسی نمی داند! شاید هم خدایش را سرزنش می كرده است!كاش می شد فهمید او با خدا چه ها گفته است؟ در شبی كه قصد كرده برای نجات فرزندانش از زردی و گرسنگی، به آن عمل تن دهد.این سئوال بزرگ همیشه در ذهن من هست كه او با خدا چه ها گفته است؟

بعد به قول امین با دلزدگی و اشكی كه تمام مدت از بچه هایش پنهان می كرد،كمی به خودش رسید و خانه و خواهر كوچكتر را به امین سپرد و رفت! امین مطمئن شده بود مادرش تصمیم سخت و مهمی گرفته است.چون در آخرین نگاه،بالاخره خیسی چشمان مادر بیچاره را دید.

چند ساعتی گذشت. خواهرش خوابید ولی امین با نگرانی،چشم براه ماند: « حدود ١٢ شب مامانم كلید انداخت و اومد تو! ظاهرش خیلی كوفته و خسته تر از وقتای دیگه ای بود كه برای پیدا كردن كار یا پول یا خریدن جنس قرضی بیرون می رفت و معمولا" سرخورده و خسته برمی گشت. مانتوش بوی سیگار می داد.مادرم هیچوقت سیگار نمی كشه.با اینكه نا نداشت،ولی مستقیم رفت حمام. رفتم روسری و مانتوشو بو كردم. مطمئن شدم لباسهاش بوی مرد میدن.از لای كیفش یه دسته اسكناس دیدم! با اینحال یكهو شرم كرده.از اینكه درباره مامان خوبم چنین فكر بدی كرده ام، خجالت كشیدم.گفتم شاید توی تاكسی،بوی سیگار گرفته باشد!گفتم شاید پولها را قرض كرده باشد! اما یكهو از داخل حمام،صدای تركیدن یك چیز وحشتناك بلند شد. بغض مامان تركید و های های گریه اش بلند شد...»
دو جوان كه در آن شب، فقط به اندازه اجاره ٢ماه خانه خانواده امین، گراس و مشروب و مخدرمصرف كرده بودند،طبیعتا" آنقدرها جوانمرد نبودند كه از یك «مادر مستأصل» بگذرند و او را بدون آزار و با اندكی كمك و امیدبخشی از این كار پرهیز دهند.

امین از آن شب كه مادر را مجاب كرد با او صادق باشد و همه چیز را از او شنید،دنیای متفاوتی را پیش روی خود دید. بقول خودش این اتفاق،یك شبه پیرش كرد.او دیگر نه تمركز درس خواندن دارد و نه دلزدگی و بدبینی،چیزی از شادابی یك نوجوان دوازده ساله برای او باقی گذاشته است.امین آینده ای بهتر از این برای خواهر كوچكش نمی بیند كه روزی،به زودی، او نیز به تن فروشی ناگزیر شود.

چند بار؟ چند بار كبودی آزار مردان غریبه را روی بازوها و پای مادرش دیده باشد،كافی است؟ چند بار دیوانه شدن و به خروش آمدن مادرش را دیده باشد، كافی است تا چنان تصمیمی بگیرد؟ امین كلیه خود را به معرض فروش گذاشته است.اما می گوید تا می بینند بچه ام،پا پس می كشند و گواهی از بزرگترهایم می خواهند:«نه! اینطور نمی شه!»امین می خواهد بداند آیا می تواند كار بزرگتری بكند؟ كاری كه مادر فرشته خو و خواهركش را، برای همیشه از این منجلاب نجات بدهد؟

او واقعا" دارد تحقیق و بررسی می كند كه آیا می تواند اعضای بدنش را تك به تك پیش فروش كند؟ و آیا می تواند به كسی اطمینان كند كه امانتدارانه، بعد از مرگش، اعضایش را تك به تك به بیماران بفروشد و پولشان را بگیرد و با امانت داری به مادر و خواهرش بدهد؟و اینكه چگونه مرگی، كمترین آسیبی به اعضای قابل فروشش خواهد رساند؟ تصادف؟ سم؟ سیم برق؟

شاید برای یافتن آن فرد امانتدار، او حاضر شد راز بزرگش را بمن بگوید.منی كه كشش درك انجام چنین كاری را از یك پسربچه نداشتم تا آنكه از نزدیك دیدم.و وقتی دیدم، آرزو كردم كه ای كاش روزگار از شرم این واقعه، به آخر می رسید.
از او خواسته ام فرصت بدهد شاید فكری كنم.شاید راهی باشد.از وقتی كه با حرفه ام آشناتر شده،اصرار دارد خودم این مسئولیت را قبول كنم و «وكیل بدن» او شوم! خودش این عبارت را خلق كرده. «وكیل بدن»! ذهن این پسر دوست داشتنی، سرشار از تركیبهای تازه و كلمات بدیع و زیباست.

در شروع،سئوالم این بود كه امین ١٢ ساله كی و چطور بغضش را فریاد خواهد زد؟ و حال می پرسم وقتی بغض او و امثال او تركید،این جامعه ما چگونه جامعه ای خواهد شد؟و چه چیزی از آتش خشم فریاد او در امان می ماند؟ذهنم بیش از گذشته درگیر این نوع «بدن فروشی» شده و كار این پسر را، یك فداكاری «پیامبرانه» می دانم كه پیام بزرگی برای همه ما و شما دارد.این روزها دایم دارم به راهها فكر می كنم.آیا راهی هست؟
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 15:20  توسط ANGEL  | 

شبی در شب ترین شبها، تو ماهم می شوی آیا ؟؟؟

تو تسلیم تماشای نگاهم می شوی آیا؟؟؟

 شبیه یك پرنده، خیس از باران كه می آیم تو با دستان پر مهرت، پناهم می شوی آیا

؟؟؟؟

پس از طی كردن فرسنگها راهی كه می دانی كنار خستگیها، تكیه گاهم می شوی

 آیا ؟؟؟؟

شناكردن میان خاك را بد من بلد هستم تو اقیانوس موج آماج راهم می شوی آیا ؟؟

نگاه ناشیانه من به هستی داشتم عمری تو تصحیح تمام اشتباهم می شوی آیا؟؟

اگر بی روز و بی تقویم ماندم من به و صل فصلهایت، سال و ماهم می شوی آیا؟؟؟؟

 برای دوستم داری گواهت بوده ام عمری برای دوستت دارم گواهم می شوی آیا ؟؟

شب افسانه ای با تو طلوع تازه ای دارد تو در صبح اساطیری پگا هم می شوی

آیا؟؟؟؟

 صبور و ساده ای اما، عمیق و ژرف، عشق من برای حرف نجوا، نعره چاهم

 می شوی آیا ؟؟؟؟

پس از صد سال ا گر بد ترجمه كردی نگاهم را به پاس اشكهایم عذر خواهم

می شوی آیا ؟؟؟؟

تو شیرینتر از آن هستی كه شادابیت كم گردد و از خود تلخ می پرسم تباهم

می شوی آیا؟؟؟؟؟؟

 

                    

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 22:11  توسط ANGEL  | 

دلم افتاده آن طرف دیوار ... .

 
14.gifدنیا دیوار های بلند دارد و درهای بسته که دور تا دور زندگی  را گرفته اند
 
نمی شود از دیوارهای دنیا بالا رفت.نمی شود سرک کشید و آن طرفش را
 
دید. 33.gifاما همیشه نسیمی از آن طرف دیوار کنجکاوی آدم را قلقلک می دهد
 
کاش این دیوارها پنجره داشت و کاش می شد گاهی به آن طرف نگاه
 
 کرد.شاید هم پنجره ای هست و من نمی بینم .شاید هم پنجره اش زیادی
 
 بالاست و قد من 06.gifنمی رسد 02.gif  با این دیوارها چه می شود کرد؟
 
 می شود از دیوارها فاصله گرفت و قاطی زندگی شد و می شود اصلا
 
فراموش  کرد که دیواری هست و شاید می شود تیشه ای برداشت و کند و
 
 کند. 20.gif...شاید دریچه ای،شاید شکافی،شاید روزنی
 
همیشه دلم می خواست روی این دیوار سوراخی درست کنم.حتی به قدر
 
 یک سر سوزن،برای رد شدن نور،برای عبور عطر و
 
 نسیم،برای...بگذریم.گاهی ساعتها پشت این دیوار می نشینم و گوشم را
 
می چسبانم به آن و فکر می کنم؛ اگر همه چیز ساکت باشد می توانم
 
صدای باریدن روشنایی را از آن طرف بشنوم.اما هیچ وقت،همه چیز ساکت
 
 نیست و همیشه چیزی هست که صدای 25.gifروشنایی را خط خطی کند
 
دیوارهای دنیا بلند است،ومن گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار.مثل
 
بچه ی بازیگوشی که توپ کوچکش را از سر شیطنت به خانه ی همسایه
 
می اندازد.به امید آنکه شاید در آن خانه باز شود.گاهی دلم را پرت می کنم
 
آن طرف دیوار. آن طرف حیاط خانه ی خداست. وآن وقت هی در می
 
زنم،در میزنم،و میگویم:"دلم افتاده توی حیاط شما.می شود دلم را پس
 
بدهید..." کسی جوابم را نمی دهد،کسی در را برایم باز نمی کند.اما
 
همیشه،دستی،دلم رامی اندازد این طرف دیوار.همین. و من این بازی را
 
دوست دارم.همین که دلم پرت می شود 21.gif...این طرف دیوار،همین که  
 
من این بازی را ادامه می دهم و آنقدر دلم را پرت می کنم،آنقدر دلم را پرت
 
 می کنم تا خسته شوند،تا دیگر دلم را پس ندهند.تا آن در را باز کنند و
 
بگویند: بیا خودت دلت را بردار و برو.    آن وقت من می روم و دیگر هم بر
 
 نمی گردم
 
40.gif40.gif40.gif......من این بازی را ادامه می دهم  
 
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 22:3  توسط ANGEL  | 

کودکی های من .... .

کودکیهای من

همه در چون و چرا،

پشت یک کوهستان

رفت از خاطره ها.

                      چه شد آن کودک بی تاب،

                      که دلش وقت طلوع،

                      مثل خورشید قشنگ،

                      عاری از دشمنی باغچه بود؟!

آنکه مغرورتر از این خورشید،

رو به سمت دریا،

جاری و غافل بود،

از کویر سر راه.

                                      کودکی،

                                      ای همۀ حسرت فریاد زدن،

                                      یادت هست؟!

                                      آنهمه آرزوی صبح بلوغ،

                                      در دل شبها را؟!

هیچ کس با تو نگفت

که بزرگی این است

که بزرگی یعنی:

                       رنگ پروانه تمام!

                                        طرح رویا تعطیل!

                                                        عشق ممنوع

                                                                          پرنده ممنوع

کودکی،

ای تب ابهام و ترس،

از دل فرداها،

یادت هست؟!

آنهمه دلهره را

از خیال شبح سرد و غریب

در دل تاریکی؟!

                                  هیچکس با تو نگفت

                                  که بزرگی این است

                                  که بزرگی یعنی:

ترس از سایۀ یک دوست

درون شب تار

ترس تنها شدن و رسوایی

ترس

حتی از من

من که فردای تو ام

                         کودکی آخ کجایی که ببینی اینجا،

از همه رویاها،

آرزوهای بزرگ

یک شبح جا مانده

که دلش سخت گرفتست از این

عادت شب زدگی.

کودکی آخ کجایی که بدانی اینجا،

همه تنها هستند

همۀ مردم این شهر

به هم مضنونند.

همه بر لب لبخند

لیک

در دل تردید

کودکی یادت هست؟!

تو و من مست بزرگی بودیم

و نمی دانستیم

بعد از این رویاها،

یادمان خواهد رفت.

                         بعد ازاین،

                         عشق،

                         امید،

یادمان خواهد رفت

بعد از این ما خودمان را حتی

یادمان خواهد رفت.

                            کاشکی اینهمه اصرار نمی کردی تو،

                            پای فهمیدن این حس بزرگی

                            که منم پایانش.

کودکی رفتی و من جا ماندم...

 

                    

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 21:50  توسط ANGEL  | 

یه پیله دور من ..... .

دلم میخواست می نوشتم , اما یه مدت اونقدر درگیر افکار پوچم بودم که نمیتونستم دست به قلم ببرم . هر چند که می دونم هیچ کدوم دلتون نمیخواد تراژدی های منوبخونید . دلم می خواست قلمم به طنز می چرخید . دلم می خواست شاد بودم و شما رو شاد می کردم . اما واقعا منو ببخشید که نمی تونم اونی باشم که دیگران می خوان . با این وجود دلم می خواد بدونید فرشته کیه ؟ دلم می خواد بدونید , اون آدم به ظاهر مغروری که همه فکر می کنن نیست . می خوام بگم فرشته فقط یه پیله دور خودش بسته , خودش رو توی این پیله حبس کرده تا کسی نتونه یه بار دیگه قلب کوچکش رو بشکنه .

این داستان واسه همه تکراریه . یه دختر جوان با یه عشق ناکام , توی مجله های مختلف زیاد پیدا می شه . اما امروز می خوام اینو واستون بگم که تقریبا همه ماها در طول زندگیمون یه بار دلمون رو شکستن . یه بار جوری به زمین زدنمون که بعدش نتونستیم درست و حسابی کمر راست کنیم . یه بار جوری داغونمون کردن که بعدش که به خودمون نگاه کردیم, دیدیم ای داد بی داد , چی داریم ؟ یه قلب شکسته که به دست گرفتیم و به هر کس میرسیم میگیم : آقا / خانم چینی بندزن سراغ نداری قلب منو بند بزنه ؟؟!!

یه ذره اگه به جامعه امروزی خودمون نگاه کنیم میبینیم ای داد بی داد همه دارن دنبال چینی بندزن میگردن. چه دختر چه پسر, من قشر خاصی رو مثال نمی زنیم , چه پول دار چه فقیر.

50سال پیش نه چرا اینقدر دور بریم 30سال پیش پدران ما عاشق شدن , ازدواج کردن حاصل زندگیشون من و تو شدیم . اما امروز آمار بچه های نامشروع , بچه های بی پدر و مادر داره سر به فلک می کشه . چه دختر هایی که قربانی یک هوس نشدن , چه بچه هایی که حاصل یک عشق آتشی و زودگذر بودن و حالا نه پدر دارن نه مادر .

30 سال پیش وقتی پدر عاشق شد , با کلی خجالت و قرمز شدن یه نامه نوشت واسه مامان , با کلی دردسر نامه رو توسط یک پیک به مامان رسوند , کلی طول کشید تا مامان جواب یه نامه رو داد . این عشق اون زمان بوده و بزرگترین گناهشون همین نامه بود و تا امروز به این باور رسیدم این تنها عشق بود و هست و خواهد بود تا ابدیت .

چند وقت پیش یک دوست قدیمی و خیلی دوست داشتنی , از اون بچه های بامرام روزگار , یه داستانی رو از سر گذشت خودش گفت که واقعا متاثر شدم . به قول خودش سر این جریان چند کیلو وزن کم کرده بود . داشتن رابطه با دختری که چند سال هم از خودش بزرگتر بود و از طرف دیگه رفتار های بیمارگونه اون دختر , این پسر رو تا سر حد مرگ زجر داده بود . نمی گم این دوست عزیز من اشتباه نکرده بود , اما اینو مطمئنم که گناهی هم نکرده بود . لایق این همه عذاب نبود .

شاید دلش نخواد هیچ وقت این جریان رو به یاد بیاره , شاید هم من اشتباه می کنم که دارم این جریان رو می گم , اما همین جا به این دوستم می گم : ببخش , ولی باید گفته بشه چون خیلی ها مثل تو مثل اون دختر پا توی راهی گذاشتن که شاید از عواقبش خبری ندارن .

دوست من , من, تو , این جریان و خیلی از مسائلی که تو این جامعه امروزی داره رخ میده می تونه عبرتی باشه واسه اون دختری که امروز برای اولین بار توی تمام عمرش , توی سن 14 سالگی از یه پسر شماره گرفته و همین الان داره به این فکر می کنه که آیا زنگ بزنه یا نه .

از خدا می خوام که همین الان یه کاری کنه که این طفلک بی تجربه پشیمون بشه .

دوست من , شاید تو قربانی شده بودی , شاید اون دختر که البته بهتر بگم اون زن که این جریان رو به وجود آورده خیلی خوب , حرفه ای و ماهرانه این کارو کرده تا خیلی راحت انتقام تمام ناکامی هاش رو توی زندگیش از تو بگیره , تویی که مثل من , مثل خیلی های دیگه هیچ ظلمی در حق کسی نکرده و همیشه مهربان , با محبت و دوست داشتنی بودی .

اگه به تاریخ هم نگاه کنی , توی تمام ملیت ها , اقوام , قشر های گوناگون از قدیم تا امروز تنها کسایی مورد ظلم واقع شدن که در طول زندگیشان ,حتی آذوغه از دهان یک مورچه نیز نگرفته اند . اونهایی که حتی در حق دشمنان خود مهربانی کرده و آسیبی به آنها نرسانده اند.

اما من همیشه به این معتقدم که خدا هم هست . خدا این بدی ها و خوبی هارو می بینه . بدی هایی که در حق تو شد , که در حق من شد . بدی که در حق خیلی دختر ها و پسرهای بی گناه شد. بدی که در حق بچه هایی که حاصل یک هوس و عشق زودگذر بودن .

دلم نمی خواست اینها رو بگم, اما همه اینها چیزهایی هست که توی جامعه داریم می بینیم . خیلی ها دارن تجربه می کنن . چه بسا زنهایی که به خاطر خیانت همسرانشان دچار بیماری های روانی که رایج ترین اونها افسردگی هست , نشدن . اگر بخوام توضیح بدم خیلی طول می کشه . دلم می خواد مطلب بعدی که می نویسم دلایل خیانت این مرد ها باشه . البته چیزهایی که به طور تجربی دیدم و شنیدم .

با تمام وجو و با نیتی خالص واستون آرزو می کنم که دچار این مسائل نشید .

 

                                                                                        فرشته

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 10:51  توسط ANGEL  | 

عروسک من... تپلی

سلام به همگی

خیلی وقته از نوشته های خودم تو وبلاگ نزدم . شاید هیچ کس منتظر

نوشته های من نباشه. شاید هیچ وقت , هیچ کس منتظر من نباشه .

همیشه با خودم میگن میشه یه روز , یه نفر دلش واسه من , واسه

نوشته هام تنگ بشه ؟؟؟

 

الان که دارم این رو می نویسم خیلی احساس تنهایی می کنم . احساس

 می کنم دیگه واسه هیچ کس وجود ندارم . احساس می کنم فراموش

 شدم. شاید دیگه زندگی واسه من تمام شده . شاید دیگه روحم پیر

شده .

 

خیلی وقته عاشق نشدم , عاشق هیچ کس و هیچ چیز . خیلی وقته یه

حرف عاشقانه از کسی نشنیدم , هیچ کس بهم نمی گه که دوستم داره .

خیلی وقته که احساس می کنم دیگه دوست داشتنی نیستم . شاید احساس

مزحک و کودکانه ای باشه , اما یه کم فکر کنید , ببینید دارید به چی

عشق می ورزید ؟؟ کی واستون همه زندگیه ؟؟؟ حالا یه لحظه تصور

کنید دیگه نیستش ؟؟؟ !!! می بینید این احساس کودکانه به شما هم هجوم

 میاره .

 

نمی گم این عشق فقط می تونه عشق به جنس مخالف باشه, میشه عشق

به یک دوست باشه , یه همدم , یه کسی که باهاش حرف می زنید و

 دردودل می کنید . می تونه عشق به خوانواده باشه , عشق به مادر ,

یا حتی عشق به عروسکی که دوران کودکی باهاش بازی می کردید .

 

یادمه یه عروسک داشتم که مثل خودم تپل بود . هیچ مویی نداشت اما

واسه من مثل یه دنیا بود . یادمه با پارچه های اضافی خیاطی مامان

برا+ش لباس می دوختم . خیلی دوسش داشتم هنوز هم دوسش دارم ,

 اما دیگه ندارمش , چون پاره شد , چون خراب شد , چون . . . . .

 حالا دیگه نیست . تمام خاطرات بچگیم از بین رفت . بعد از اون

هرچی مامان واسم عروسک می خرید , عروسکهای مو بلوند ,

 عروسکهای خشگل , عروسکهای مودار , خوشم نمی اومد ازشون .

چون تپلی یه چیز دیگه بود . شاید من هم عروسک بودم . یه زمانی بهم

 عشق می ورزیدن . اما الان دیگه هیچ کس نیست که مثل تپلی دوستم

داشته باشه .

 

 

من تنهام دیروز مامان همه عروسکهامو از روی تختم برداشت , گذاشت

 توی یه جعبه , گذاشتشون توی انبار . گفت : تو دیگه بزرگ شدی و

 این عروسکها نباید اینجا باشه .

 

آره من بزرگ شدم و ای کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدم. چون حالا که

 بزرگ شدم , خسته شدم , تنها شدم . دیگه عروسکهام هم شبها پیشم

نیستند , دیگه شب قبل از خواب نمی تونم با عروسکهام حرف بزنم .

تنها شدم , تنهای , تنها .

 

و همین آلان , همین جا , واسه همتون دعا می کنم ,که ای کاش هیچ

وقت عروسک هاتون رو از دست ندید .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 23:6  توسط ANGEL  | 

Lithium


Lithium, don't want to lock me up inside.


Lithium, don't want to forget how it feels without...


Lithium, I want to stay in love with my sorrow.


Oh, but God, I want to let it go.



Come to bed, don't make me sleep alone.


Couldn't hide the emptiness, you let it show.


Never wanted it to be so cold.


Just didn't drink enough to say you love me.

 

I can't hold on to me,


Wonder what's wrong with me.



Lithium, don't want to lock me up inside.


Lithium, don't want to forget how it feels without...


Lithium, I want to stay in love with my sorrow.



Don't want to let it lay me down this time.


Drown my will to fly.

 
Here in the darkness I know myself.


Can't break free until I let it go.


Let me go.



Darling, I forgive you after all.


Anything is better than to be alone.


And in the end I guess I had to fall.

 
Always find my place among the ashes.



I can't hold on to me,

 
Wonder what's wrong with me.



Lithium, don't want to lock me up inside.


Lithium, don't want to forget how it feels without...


Lithium, ...stay in love with my sorrow.


I'm gonna let it go.




Click for Full Size View

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 15:36  توسط ANGEL  | 

یكی بود یكی نبود مردی بود كه زندگی اش را :


با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود .


وقتی مرد همه می گفتند به بهشت رفته است .


آدم مهربانی مثل او حتما به بهشت می رفت.


در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی كیفیت فرا گیر نرسیده بود.


استقبال از او با تشریفات مناسب انجام نشد.


دختری كه باید او را راه می داد نگاه سریعی به لیست


انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به دوزخ فرستاد.


در دوزخ هیچ كس از آدم دعوت نامه یا كارت شناسایی


نمی خواهد هر كس به آنجا برسد می تواند وارد شود .


مرد وارد شد و آنجا ماند.


چند روز بعد ابلیس با خشم به دروازه بهشت رفت


و یقه ی پطرس قدیس را گرفت:


این كار شما تروریسم خالص است!


پطرس كه نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید چه شده؟


ابلیس كه از خشم قرمز شده بود گفت:


آن مرد را به دوزخ فرستاده اید و آمده


و كار و زندگی ما را به هم زده.


از وقتی كه رسیده نشسته و به حرفهای دیگران گوش می دهد...


در چشم هایشان نگاه می كند...


به درد و دلشان می رسد.


حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو می كنند...


هم را در آغوش می كشند و می بوسند.


دوزخ جای این كارها نیست!! لطفا این مرد را پس بگیرید!!


وقتی رامش قصه اش را تمام كرد


با مهربانی به من نگریست و گفت:


« با چنان عشقی زندگی كن كه


حتی اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادی...


خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند »


از :پائولو كلوئیلو"

                         

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 12:22  توسط ANGEL  | 

پرواز را یاد بگیر

وقتى راه رفتن آموختى ، دویدن بیاموز . و دویدن كه آموختى پرواز را

راه رفتن بیاموز ، زیرا راههایی كه مى روى جزیی از تو می شود و سرزمین

 هایی كه مى پیمایی بر مساحت تو اضافه مى كند


دویدن بیاموز ، چون هر چیز را كه بخواهى دور است و هر قدر كه زود باشی

 دیر

و پرواز را یاد بگیر نه براى اینكه از زمین جدا باشی ، براى آن كه به اندازه

 فاصله زمین تا آسمان گسترده شوى

من راه رفتن را از یك سنگ آموختم ، دویدن را از یك كرم خاكى و پرواز را از

 یك درخت

بادها از رفتن چیزی به من نگفتند , زیرا آنقدر در حركت بودند كه رفتن را

نمى شناختند

پلنگان دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند كه دویدن را از یاد برده

بودند

پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند ، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند كه

 آن را به فراموشی سپرده بودند

اما سنگی كه درد سكون را كشیده بود ، رفتن را مى شناخت و كرمى كه

 در اشتیاق دویدن سوخته بود ، دویدن را می فهمید و درختی كه پاهایش

در گل بود ، از پرواز بسیار می دانست

آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق ، و از اشتیاق به

معرفت


وقتی رفتن آموختی ، دویدن بیاموز. و دویدن كه آموختی ، پرواز را . راه رفتن

بیاموز زیرا هر روز باید از خودت تا خدا گام بردارى . دویدن بیاموز زیرا چه بهتر

 كه از خودت تا خدا بدوى



و پرواز را یاد بگیر زیرا باید روزى از خودت تا خدا پر بزنى

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 12:12  توسط ANGEL  |